خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





شک....

    در خودت ، در آینه تا ناگهان شک می کنی
    در زمین ، در ابرهای آسمان شک می کنی

    می نشینی با دلت با این گناه آلود عشق
    غرق در رؤیا و در مرز جهان شک می کنی...


    غده ی چرکین غم ، خوش خیم می ماند ولی
    چون که تاول می زند از عمق آن شک می کنی

    هرچه می کوشی دلت را صاف چون آیینه ای
    سنگ می بینی به دست دیگران شک می کنی

    دوستی یا عشق یا از این گروه عرضه ها
    چون خریداری ندارد بی گمان شک می کنی

    تازه می فهمی که بعد از سالها در به دری
    یاد می گیری نباشی ! در بمان ! شک می کنی

    روزگار ، امروز و دیروز و هزاران سال بعد
    عشق هرجا خوب شد در آن زمان شک می کنی

    عشق یعنی کشک ! یا چیزی در این ته مانده ها
    درهمین لحظه بگویم در همان ! شک می کنی

    خسته ام ، جدن ! از این راهی که تنها رفته ام
    خسته ام حالا که تو در مغزمان شک می کنی

    قصه ام پایان گرفته ، بی خودی پیچاندمش
    چون به جد و طنز بوده همچنان شک می کنی

    این مطلب تا کنون 6 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : ,
    شک....

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده